تبليغاتX
Game Over
سه شنبه 27 آذر1386

صحنه پاياني « كلمنتاين عزيزم » اثر جاودانه «جان فورد»

{ تقديم به دانيال عزيز}

 

وداع « وايات» با « كلمنتاين »

نماي دور به سوي جاده. وايات به سمت جايي مي رود كه كلمنتاينايستاده است. نماي متوسط كلمنتاين. وايات وارد قاب مي شود. روبروي هم مي ايستند.

 

كلمنتاين: خيلي چيزها بود كه كي مي خواستم بگم... حالا هيچكدام به نظرم مناسب نيست.

وايات: بله خانم، من... آره، مي دونم، {مكث مي كند} شهردار مي گه شماممكنه مدتي اينجا بمانيد وشايد كمك كنيد كه مدرسه اي راه بيفته.

كلمنتاين: بله. من مدير تازه مدرسه هستم.

وايات: اين خيلي عاليه. خانم. من و مورگ داريم مي ريم ديدن پدرم، كه ماجرا را برايش بگوييم. شايد دوباره بيام طرفاي شرق، گله اي بخرم، شايد هم سري به اينجا بزنم.

كلمنتاين: {با نشانه اي از اشتياق} به مدرسه هم سر مي زني؟

وايات: بله خانم، حتما سر مي زنم. { تعلل مي كند، بعد خم مي شود و با حسرت، آرام گونه كلمنتاين را مي بوسد} خداحافظ، خانم.

وايات با او دست مي دهد.

كلمنتاين: خداحافظ .

 

نماي دور وايات كه سوار اسبش مي شود. كلمنتاين را نگاه مي كند ولبخند مي زند.

 

وايات: خانم، من عاشق اين اسمم. كلمنتاين. {كلاهش را براي احترام بالا مي برد.}

 

نماي دور جاده كه درشكه مورگ، لكه اي در آن دوردست است. وايات اسبش را به سوي جاده مهميز مي زند، و كلمنتاين روي جاده مي ايستد و تماشايش مي كند. « شعر {محبوبم كلمنتاين} در باند صدا شروع مي شود وبه تدريج اوج مي گيرد.»

نماي دور كلمنتاين روي جاده، كه آهسته به سمت دوربين مي آيد، وهنوز وايات را نگاه مي كند. مي ايستد، ولي هنوز نگاهش به وايات است.

نماي دور جاده از بالاوپشت سر كلمنتاين. او هنوز وايات را تماشا مي كند، كه حالا در دوردست به سرعت مي رود تا به درشكه برسد.

 

فيداوت.

 

جا افتاده:

زحمت این مطلب رو دوست عزیز خرم آبادی من حسن آقای گل کشیدند. دمت گرم ... چنی با مرام ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:58  توسط دانيال  | 

شنبه 24 آذر1386

فیل

کارگردان: گاس ون سنت

یه فیلم عجیب و غریب ، از اونهایی که دائما غافلگیرت میکنه ... هر چی فکر می کنم نمی دونم این فیلم رو دوست داشتم یا نه اما ... چقدر دلم میخواست جای شخصیت های اصلی این فیلم باشم  وقتی که کل مدرسه رو به رگبار می بندن و هر دانش آموز و معلمی رو که پیدا می کردن سوراخ سوراخ میکردن ...

آخ که چه حالی میده ...

ترجیح میدم در مورد فیلم چیزی نگم ... داستان فیلم هرچند از نظر موضوعی چیز خاصی نیست (داستان کشتار در دانشگاه پرتلند آمریکا) اما نحوه روایت آن و  کارگردانی آن واقعا یک شاهکار به تمام معنی است... سکانس های طولانی بدون کات و از دید چند نفر آن واقعا معرکه هست... تجربه ایست بس به یاد ماندنی.... هرچند ممکنه با اومدن آثار زیادی بعد از این فیلم که از این روش برای بیان داستان استفاده می کنن دیگه این سبک تکراری شده باشه و تماشاگر بگه: ای بابا، اینم که اینطوریه J

 

 

جا مانده :

گاس ون سنت چند سال پيش چنان قاپ همه را دزيد که کسي در اعطاي نخل طلا به فيل شک نداشت. امسال هم او فيلمي ساخته به نام «پارک پارانوييد» که اسم پارکي است در جنوب پورتلند امريکا که اغلب بي خانمان ها و کودکان خياباني در آن سر مي کنند. (ظاهرا به این شهر علاقه خاصی داره)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:25  توسط دانيال  | 

دوشنبه 19 آذر1386

 

کودک

ساخته برادران داردن

 

سونیا، دختر جوانی که به تازگی صاحب یک بچه شده (جیمی) با برونو، یک دزد خرده پا زندگی می کند. به دنیا آمدن بچه به زندگی سونیا شادابی داده غافل از اینکه برونو راه جدید برای پول درآوردن پیدا کرده است:

فروختن بچه ...

 

جامانده.1

ساختار فیلم من رو یاد آثار کن لوچ می اندازد

جامانده.2

در گفتگو با کارگردانان که در نسخه دی وی دی وجود دارد، یکی از برادران عنوان کرد که ایده فیلم در هنگام ساخت فیلم قبلی وقتی به وجود آمد که با دختر ولگردی آشنا شدند و پس از صحبت با او طرح اولیه فیلمنامه شکل گرفت. به نظر من فیلم بسیار پخته و واقعگراست و درد و رنجی که تو فیلم موج میزنه به زیبایی به تماشاگر منتقل میشه.

از اون فیلمهاست که من همیشه میگم، آدم احساس نمی کنه که به تماشای فیلم نشسته بلکه حس میکنه یه داستان واقعی در حال وقوع است و بر حسب اتفاق من تماشاگر نیز اون گوشه ایستادم و دارم ماجرا رو از نزدیک می بینم .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:31  توسط دانيال  | 

سه شنبه 13 آذر1386

به رنگ خیال...

عشق٬ کابوسی نیست
که مرا از خواب دور کند٬
عشق٬ خیال خوشرنگی‌ست
که هرشب٬
مرا به خواب می برد...

 

در راستای ادامه ایجاد تنوع در محتوای بلاگ حقیر بنده (به قول شیدا فزرند نامشروع ما)این بار صاحب وبلاگ وزین مکتوب که در ملکوت سکنی دارند زحمت نوشتن مطلب را برعهده گرفته اند با شعری از خودشان.

 

جامانده:

خواهشا هل ندین ... صف را رعایت کنین ... آقا با شمام ... خانم مگه کری ... وااااا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:37  توسط دانيال  | 

چهارشنبه 7 آذر1386

I Was A Virgin When I Met Him and Don't Think I'm Proud Of It!

A Virgin At 20, Can You Imagine?

A Walking Fossil! A Real Idiot!!!

Bed and Board (Francois Truffaut - 1970)


دست روابط عمومی وبلاگ فراسوی نیک و بد درد نکنه که این بار زحمت به روز کردن بلاگ من رو به عهده گرفت... ای جوووووووووون ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:3  توسط دانيال  | 

پنجشنبه 1 آذر1386

 

پنجمین دوره جشن تصویر سال در خانه هنرمندان داره به روزهای آخرش میرسه. توی این چند روزه که تهران اومدم فرصت رو مناسب دیدم که یه سری بزنم و خلاصه حالی به حولی …

نمایشگاه عکس توی سالن در سه طبقه خانه هنرمندان به تنهایی می تونست ساعتی از وقت آدم رو بگیره … عکسهای ورزشی این یه ساله، عکسهای سینمایی،صحنه هایی از تئاترهایی که بعضی از اونها برای خود من خاطره انگیز بود، کوارتت، خانواده تت، آنتیگونه در نیویورک و … پورتره هایی از هنرمندانی چون بیضایی، شکیبایی، شجریان و … عکسهای خبری و …

اما هدف اصلی من حمله به سالن بتهوون بود که هر روز در سه سانس اقدام به پخش فیلمهایی میکنه که مجال زیادی برای پخش و دیده شدن ندارند.در اینجا خلاصه ای از آنچه دیدم و جالب بود تا اونجایی که یادمه براتون میگم , خوب گوش کنید بچه ها… یکی بود یکی نبود:

سانس اول:

فیلم اول پیله نام داشت که چیز خاصی نبود، چسبیدن به یه سری خرافات و …

فیلم دوم میان دو ساحل ، اثری از حامد صحیحی. نکته جالب توجه داستان علمی و تخیلی فیلم بود که درسینمای کم تجهیزات ایران بسیار جالب بود. دنیا را سیل و طوفان و باران های مستمر فرا گرفته و این باران ها به دنبال خود جزام آبی را به همراه می آورند که مرگ و میر فراوانی را به دنبال دارد. سرانجام دانشمندان هندی موفق به کشف دارویی می شوند . این دارو باعث نجات مردم می شود اما بعد از مدتی عوارض آن شروع میشود…

نکته مثبت فیلم دو سکانس پلان شاهکار بود که ایده معرکه و پرداخت زیبا و عالی داشت.

یادمان باشد…اثر پژمان نجات تیموری فیلمی در مورد یه پسر 13 ساله ای که در 33 پل اصفهان روی تکه های چوب خطاطی می کند و می فروشد…

فیلمی در مورد ورود قهرمان اسکواچ دنیا به ایران و بازی با تیم ملی اسکواچ ایران و بردن همه آنها در یک روز… بازگویی مشکلات و … بدک نبود.

سانس دوم:

این سانس به گروهی از فیلمهای کامران شیردل تخصیص داشت. ابتدا سیف الله صمدیان به سالن اومد و خلاصه ای از استاد سینما مستند داستانی ایران ارائه داد. جالبه که بدونین شیردل در ایتالیا معماری خونده و بعد از دیدن فیلمهای از نفس افتاده و ماجرا تصمیم گرفته فیلمساز و معروف گردد.

زندان زنان، فیلمی مستند در مورد زنان زندانی و شرایط اونها و … بیشتر یه چیز تبلیغاتی بود.

تهران … پایتخت ایران است و قلعه دو فیلم ناتمام که جلوی ساخت اونها گرفته شده بود و بعد از انقلاب با همان برداشت های قدیمی تدوین شده بودند. فیلمهایی شدیدا سیاه که حکومت پهلوی را به باد انتقاد گرفته بودند (اگه در اون زمان جلوی سخت چنین فیلمی گرفته میشد عوضش الان اگه کارگردانی حتی فکر ساخت چنین فیلمی را بکند کارش به زندان اوین می کشد). فیلمها به نقد جامعه پرداخته بود و مخصوصا اولی به خوبی از پس این کار برآمده بود.

اون شب که بارون اومد که به گفته صمدیان جز ده فیلم برتر تاریخ سینما (فیلم کوتاه) جهان است واقعا یه فیلم تاثیرگذار و کامل به تمام معنی بود. داستان فداکاری یه پسربچه روستای لاملنگ از گرگان که پس از فهمیدن اینکه خط ریل نابود شده جلوی قطار را میگیرد. باید دید … قابل گفتن نیست…اما فیلم فوق العاده است.

سانس سوم:

نمایش فیلم 16 دقیقه ای : با ده نمکی در کن ساخته خود سیف الله صمدیان.

فیلمی که به نوعی دوئل تصویری این دو نفر در کن بود و با اینکه کوتاه و معمولی بود اما ایده ها و دیالوگ های خوبی داشت. در جایی صمدیان به ده نمکی میگوید:

- چرا اومدی کن؟

- که در مورد عشق سینمایی ها فیلم بسازم

- خودت عشق سینمایی یا سینما عشقته؟

- هیچکدوم

- نه جدی چرا اومدی؟

- اولش رو که دیدم…میخواستم ببینم آخرش چطوریه. یعنی کن اینه که همه خودشون رو می کشن که به اینجا برسن؟

- می دونی مخملباف وقتی سال 1995 برای فیلم سلام سینما اینجا اومد در مورد کن چی گفت؟

- چی گفت؟

- گفت کن بیخ سینماست.

- پس من تا دمش میرم اما تا بیخ نه (اشاره به دیالوگی از اخراجی ها)

در انتها فیلم اخراج اخراجی ها (پشت صحنه اخراجی ها) پخش شد . دیدن پشت صحنه پرفروش ترین فیلم تاریخ سینما ایران بسیار دیدنی بود… انگار نه انگار فیلمی در حال ساخت بود…همه در حال خندیدن به مسخره بازیهای اکبرعبدی بودند…

بعد نوبت به روی سن اومدن عوامل این فیلم (ده نمکی، مجید سوزوکی، شریفی نیا و جواد هاشمی) رسید که من اومدن از سالن بیرون .

روز (به قول سختگیر فرهنگی) خوبی بود.

ممنون از الهام که وجود این جشن رو به اطلاع من رسوند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:17  توسط دانيال  |