تبليغاتX
Game Over
پنجشنبه 26 مهر1386

روهین زیپ لباس را بالا کشید. میراندا بلند شد چرخی زد. روهین سالنامه را گذاشت روی تخت .

گفت: " تو چقدر جذابی* "

"چی گفتی ؟"

"چقدر جذابی"

میراندا دوباره نشست . می دانست روهین منظوری ندارد ولی باز قلبش به تاپ تاپ افتاده بود. شاید روهین به همه زنها میگفت جذاب. شاید این کلمه را توی تلویزیون شنیده بود یا روی جلد یک مجله دیده بود. یاد روزی افتاد که با دو به ماپاریوم رفته بود. آن موقع فکر می کرد حرف دو را می فهمد. آن موقع این کلمه برایش مفهوم داشت.

میراندا دست به سینه نشست و راست تو چشمهای روهین زل زد.

"دلم میخواهد یک چیزی بهم بگی"

روهین ساکت بود.

"این کلمه یعنی چی؟"

"کدام کلمه؟"

"همین کلمه که گفتی . جذاب. یعنی چی ؟ "

روهین سرش را پایین انداخت. یکهو خجالت کشیده بود.

"نمی توانم بهت بگویم"

"چرا؟"

" یک راز است."

لب ها را روی هم فشار داد. جوری که وسط هر دو لبش کاملا سفید شده بود.

"رازت را به من هم بگو. می خواهم بدانم."

روهین نگاهش می کرد . چشمهاش شده بود یک خط باریک. تقلا کرد دوباره پاها را به تشک بکوبد ولی میراندا محکم آنها را گرفته بود. روهین خودش را تاقباز روی تشک انداخت. دست ها را دور دهنش کاسه کرد. بعد پچ پچ کنان گفت:

"یعنی کسی که نمی شناسیش ولی خاطر خواهش میشوی."

 

مترجم دردها

نوشته جومپا لاهیری

برنده جایزه ادبی پولیتزر 2000

  

* س.ک.س.ی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:49  توسط دانيال  | 

جمعه 20 مهر1386

swimming Pool

Francois Ozon

2003

 

 

Julie: I'm so tired!
Sarah Morton: Not surprised. It's tiring to kill a man.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:20  توسط دانيال  | 

شنبه 14 مهر1386

 

خوشبختی یه رو نداره ، اونورش بدبختیه ،

 پولی رو که خوشبختی پیدا میکنه یه بدبختی گم کرده

 

شبهای زاینده رود

محسن مخملباف

1369

 

 

پ.ن. 1.

سرخ پوست ها

 

 

زندگی با خاطرات یا بهتره بگم آرزوهای خاک گرفته

آنان با بی گناهی تمام ازتو خون می طلبند. روان های بی خونشان تشنه خون است و از این رو با بی گناهی تمام نیش می زنند – نیچه

 

پ.ن.2.

یکی حالش اصلا خوب نیس

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:38  توسط دانيال  | 

سه شنبه 10 مهر1386

روح کندوی عسل

فیلمی از ویکتور اریسه

1973

اسپانیا – 1940

فیلم فرانکشتاین وارد سینما کهنه و کوچک روستا می شود غافل از اینکه فیلم برروی دختر بچه ای  به اسم آنا تاثیر زیادی گذاشته است. ایزابل خواهر بزرگتر به آنا می قبولاند که فرانکشتاین نمرده و  وجود دارد و او توانسته این غول را در مزرعه ای متروکه ببیند . تنها باید چشمانت را ببندی و نامت را ببری البته به شرطی که به او اعتقاد داشته باشی ... آنا هر روز به مزرعه می رود به این امید که روزی فرانکشتاین را ببیند .

سربازی فراری وارد داستان می شود و به مزرعه پناه می برد . دختر با او آشنا می شود اما سرباز به زودی گیر افتاده و کشته می شود... دختر با فهمیدن این موضوع به جنگل می گریزد و فرانکشتاین را در آنجا می یابد و به معنای دوستی حقیقی می رسد ... دوستی که در خانه او وجود ندارد ...

 

فیلم در واقع کنکاشی در دنیای کودکان است ... داستان حول شخصیت های یک خانواده می گذرد که رابطه سردی با هم دارند و ما نمی دانیم چرا ... کمترین دیالوگ درخانه در جریان است و اریسه داستان را با تصاویری از صورت افراد و البته آنا و ایزابل به جلو می برد . خانه چنان کندوی عسل است ، مادر همان ملکه ، پدر زنبور کارگر و بچه ها در واقع بچه زنبور هایی بدون اختیار ...

شروع داستان من رو به یاد سینما پارادیزو انداخت و هنگام دوستی دختر با سرباز به یاد ارزوهای بزرگ افتادم ... اریسه کلیت فیلمش را بر روی داستان فرانکشتاین بسته است ... کسی که توسط مردم اجتماع طرد شده و کشته می شود و تمام مدت آنا به دنبال یافتن جواب سوالش است که چرا مردم فرانکشتاین را کشتند؟؟

این مردم سرباز را هم می کشند چون او را به شکل فرانکشتاین می بینند...

در انتها او را در جنگل می یابد و به آرامش می رسد ... آرامشی که در اجتماع کوچک خود نرسیده بود ...

 

 خیلی از نکات فیلم هنوز برام مبهم هست ... باید بازم فیلم رو ببینم ... گمونم برای نوبت های بعدی فیلم لذت بخش تر بشه (این خودش یه نکته مثبته)

 

پ. ن.

خوشحالم که خانم قهرمانی بعد از چند ماه که از تصادفشون میگذره دوباره دست به قلم (قلم مجازی البته) بردند و با یه مطلب فوق العاده آپ کردن ... مطلبی در مورد فیلم غریبه و مه بیضایی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:49  توسط دانيال  | 

جمعه 6 مهر1386

من نمی دونستم تو ایران اینهمه پسر شجاع پیدا میشه …هر یه ربع یکی می رفت اون بالا بعد خودش رو فرتی مینداخت پایین … به قول پوریا 25 هزار تومان میدن که خودشونو بندازن پایین .

کلی هم آدم بی کار مثل ما این پایین جمع شده بودند که دست و پا زدن های این عیورمردان مملکت هسته ای مان ایران رو تو هوا تماشا کنن و کلی کف و دست و سوت و …

ما که کلی کپ کرده بودیم ، هر چند بعد از یه بازدید خسته کننده از پروژه کتابخانه الکترونیک مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی به همراه مشاور IT    سازمان ، کلی حال داد .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:49  توسط دانيال  | 

دوشنبه 2 مهر1386

 

کوارتت

نوشته : امیر رضا کوهستانی، مهین صدری

طراح صحنه و کارگردان : امیر رضا کوهستانی

 بازیگران: آتیلا پسیانی، حسن معجونی،باران کوثری، مهین صدری

 

 

 نقل به بروشور نمایش، کوارتت در موسیقی به قطعاتی می گویند که در آن چهار ساز می نوازند. معروف ترین قطعات کوارتت در موسیقی کلاسیک کوارتت سازهای زهی ست که تشکیل شده اند از دو ویالون، یک ویالون آلتو و یک ویالون سل.

تماشاگران در چهار طرف سالن ، صحنه از وسط به وسیله پرده هایی تقسیم شده به چهار قسمت و چهار بازیگر ، هرکدام در یکی از این بخش ها و رو به یک قسمت از تماشاگران . ارتباط تماشاگران با بقیه بازیگران از طریق LCD هایی که در پشت سر بازیگران قرار داشت برقرار میشد. به این صورت که وقتی نوبت بازی بازیگری میشد کلیه تلویزیون ها تصویر او را نشان می دادند...

کل داستان به وسیله بازیگران نشسته بر پشت میز روایت میشد، و اما داستان روایت دو قتل از دو دیدگاه است...یکی از قتل ها توسط پسیانی و معچونی و دیگری توسط کوثری و صدری.

از آنجاییکه می دونستم بازی پسیانی و معجونی بهتر از آب در اومده (شاید به دلیل نوع داستان اونها که اکتیو تر بود) و همچین از اونجاییکه باران کوثری بازیگر قابلی است و کسی به این موضوع شک نداره پس زیاد جای نگرانی نبود ، چون روبروی هر کدام مینشستیم میشد حسابی از تئاتر لذت برد اما از اونجاییکه در بازی احتمالات 25 درصد باقی مونده هم به حساب میاد بعد از قرار گرفتن بازیگران در جاهای خود آهی از نهاد همه ما برآمد ... البته ... خانم صدری هم بازیگر بدی نیست حالا ... میشه امیدوار بود...

بحث بازی ها شد باید بگم خیلی به اونهایی که روبروی اتیلا خان پسیانی نشسته بودن حسودیم شد . انصافا بازی یکدستی از نظر بیان و حرکات بدن ارایه داد، حسن معجونی هم بازی دلچسبی داشت (هر چند ما از بغل این دو را می دیدیم) .

درکنار بازی تئاتری و زیبای این دو بازی سینمایی بازیگران زن قرار داشت که علی رغم دلنشین بودن چیزی کم داشتند ...

 

پ . ن .

برای مطالب بیشتر به بلاگهای زیر مراجعه کنید :

بلاگ اول   بلاگ دوم    بلاگ سوم   بلاگ چهارم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23  توسط دانيال  |