تبليغاتX
Game Over
یکشنبه 31 تیر1386
" من به عشق فکر کردم و از ته و تویش سر درآوردم. فهمیدم اشکال کارمان کجاست. مردها بار اول عاشق می شوند. عاشق چه می شوند؟"
دهن ظریف پسر نیمه باز بود و جوابی نداد.
پیرمرد گفت :"یک زن . بدون علم بدون هیچ چیزی که راه را نشان بدهد. دست به خطرناکطرین و مقدسترین تجربه عالم می زنند. عاشق یک زن می شوند . درست است پسرم؟"
پسر زیر لب گفت :"آهان"
" عشق را از سر اشتباهش شروع می کنند. از اوجش شروع می کنند. تعجب می کنی که اینقدر بدبختی دارد؟ می دانی مردها باید چطوری عاشق بشوند؟"
پیرمرد دستش را دراز کرد و یقه کت چرمی پسر را گرفت. تکان آهسته ای به او داد و به چشمهای سبزش خیره و جدی ماند.
"پسرم میدانی عشق را چطور باید شروع کرد؟"
پسر که جمع و جور و ساکت و به گوش نشسته بود سرش را آهسته به چپ و راست تکان داد. پیرمرد بیشتر خم شد و زیر لب گفت: "یک درخت ، یک صخره، یک ابر"

داستان یک درخت یک صخره یک ابر
کارسون مکالرز


پ.ن.
من و آزاد می خوایم یه قرار وبلاگی کوچیک بین دوستان خودمون بذاریم ... هرکی پایه هست بگه ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:37  توسط دانيال  | 

سه شنبه 26 تیر1386

خانواده تت

نویسنده : ایشتوان ارکنی

کارگردان: مائده طهماسبی

بازنویسی متن فرهاد آئیش

 

تقاضای بسیار زیاد برای این تئاتر باعث شده بود ما موفق به تهیه بلیط اون نشیم… اما بالاخره طلسم شکست و بعد از بارها امتحان کردن و نتیجه گرفتن اینبار مجبور شدیم از یه راه دیگه وارد شیم…اینبار پسر دایی موفق به رزرو بلیط شد و ….. دستش درد نکنه کلی حال داد.

داستان نمایش خانواده تت در یک روستای کوچک میگذره و بر روی تنها یک خانواده متمرکز شده و ما تنها در بعضی قسمت ها آن هم کوتاه همسایگان آنها را می بینیم. خانواده 4 نفره تت که از پسرشان که در جنگ به سر می برد نامه ای دریافت می کنند به این مضمون که سرگرد فرمانده  قرار است برای استراحت دو هفته ای را نزد آنها بگذراند . پسر در نامه از حساسیت های سرگرد گفته بود و از خانواده خواسته بود که مراعات حال او را بکنند چون این به نفع پسرشان نیز خواهد بود…این موضوع در ابتدا به نظر مشکل می رسید اما با رسیدن سرگرد و بیماری های عصبی او هر روز زندگی بر این خانواده و مخصوصا پدر خانواده سخت تر می شد…

روایت داستان بر بستری کمدی باعث شد که علاوه بر طولانی بودن کار (2 ساعت) برای تماشاگر قابل تحمل و بسیار مفرح جلوه کند… بازی های خوب بازیگران (مخصوصا بازی فوق العاده فرشته صدر عرفایی و رامین ناصر نصیر… البته مقداد از بازی لیلی رشیدی خیلی خوشش اومد) متن به دقت بازنویسی شده نمایش و شوخی هایی که به خوبی در کار جا افتاده بودند و… باعث شدند بعد از پایان نمایش برعکس این چند ماهه احساس کنم وقتم حروم نشده …

راستی یه نکته جالب چاپ این نوشته بر روی بورشور نمایش بود:

تقدیم به دوست عزیزم سمیرا سینایی که این نمایشنامه را به من معرفی کرد – مایده طهماسبی

از همه چی گفتم جز کارگردانی عالی مائده طهماسبی همسر آئیش . همین دیگه …

 

پ.ن : ظاهرا این بلاگ نیز تو شهرستان ها فیلتر شده … گمونم باید برم بو یه فضای دیگه …

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط دانيال  | 

شنبه 23 تیر1386

 

You are both stars. when the stars exploded billions of years ago they formed everything that is this world. Everything we know is stardust. So don’t forget you are stardust.

Before sunrise

 

 

 

Memory is a wonderful thing if you don’t have to deal with the past.

Before sunset

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:47  توسط دانيال  | 

چهارشنبه 20 تیر1386

The lives of others

GERMANY

Minister(to playwriter): that’s what we all love about your plays.the love of man,good people…believing that someone can change. No matter how often you write that in your plays… people don’t change.

 

و در واقع  زندگی دیگران فیلمی ست در مورد کسی که تغییر می کند. فیلمی که بعد از مدتها روی من تاثیر گذاشت.... یک فیلم فوق العاده که بسیار از دیدنش لذت بردم...

داستان در سال 1984 در آلمان شرقی می گذرد. گئورگ دریمن نمایشنامه نویس معروف و همسر بازیگرش کریستا ماریا زندگی هنری موفقی دارند غافل از اینکه وزیر دل به کریستا بسته ... پس گرد وایسلر مامور خبره اطلاعات آلمان شرقی ماموریت میابد تا به هر شکلی شده از این نویسنده موردی بیابد . گئورگ 24 ساعت تحت نظر قرار می گیرد...

با گذشت زمان نه تنها هیچ مغایرتی با قوانین سوشیالیسم نمی تواند بیابد بلکه وایسلر شروع به تغییر میکند. سکانسی که در نهارخوری وزارت امنیت آرمانها به سخره گرفته می شود شروع احساس تناقض عقاید حذب با رضایت جامعه است. (در واقع در این سکانس مصرف داخلی داشتن شعارها نمایان میشود)

تماشای روابط یک خانواده محکم ، وایسلر را با یک زندگی ایده آل (در مقابل زندگی خشک و بی روح خود) آشنا می کند.... در خفا کتاب برشت گئورگ را می دزدد و مطالعه میکند ... با نواختن پیانو توسط گئورگ می گرید ... موارد اتهام آنها را از بین می برد و ...

 

زندگی دیگران در کنار آثار دیگری چون خداحافظ لنین به علت ارائه شرایط زندگی در دوران کمونیستی المان شرقی و دیکتاتوری حاکم بر آن بسیار به کشور خود ما نزدیک بوده و این باعث می شود که ما شرایط افراد را بهتر بتوانیم درک کنیم ...

 

Dedicated to HGW XX/7  in gratitude

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:48  توسط دانيال  | 

یکشنبه 17 تیر1386

آنيا: ماما! داري گريه مي كني ماما ! ماماي خوب و نازنينم ! دوستت دارم . من تو رو ستايش مي كنم . ماما . باغ آلبالو حراج شد. رفت . اين يك واقعيته . كاملا درسته . اما گريه نكن . ماما ! تو هنوز زندگي رو پيش رو خودت داري . هنوز روح پاك و خوبتو داري . با من بيا . عزيزم . بيا از اينجا بريم . ما باغ تازه اي قشنگ تر از اين مي سازيم . و خوشبختي، خوشبختي عميق و آرام بخش بر روح تو نازل خواهد شد. مثل خورشيد در غروب و تو لبخند خواهي زد .

نمايشنامه باغ آلبالو – پرده سوم

آنتون چخوف

 

"دوستان من! بد زندگي مي كنيد. اين گونه زيستن شرم آور است"

چخوف

 

"من حالا با ذهن و روحم كه چنين رنج برده است درك كرده ام كه سرنوشت انسان يا وجود ندارد يا اينكه تنها در يك نكته خلاصه مي شود و آن عشق همراه با از خود گذشتگي براي انسانهاست"

چخوف

 

پ.ن.

چخوف دشمن ابتذال بود و سرانجام ابتذال با شوخي بي مزه اي از او انتقام گرفت . جسد او با واگن مخصوص حمل صدف جابجا مي شود. واگني سبز و كثيف . خنده ي بزرگ و پيروزمندانه كه ابتذال به دشمن خسته ي خود زد .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:38  توسط دانيال  | 

چهارشنبه 13 تیر1386

U-TURN

 

 

Human beings ain’t only human. They got animals inside them too

Things ain’t  always what they seem

Aks yourself : Is it worth it

Because one day earthmaker will come down , look right in your heart . you better know what you are doing. Are you a human being or just some hungry ghost

 

پ.ن.

دیگه تا عمر دارم به هیچ اصفهانی اعتماد نمیکنم...سعی می کنم این جمله رو کم کم بسطش بدم ... چون همه یک گهن...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط دانيال  | 

پنجشنبه 7 تیر1386
مرجانه ساتراپی

انيميشن پرسپوليس كه در جشنواره كن جايزه اي را نيز بدست آورد حرف و حديث هاي بسياري را در پي داشته است كه اكثرا هم بر عليه فيلم و يا بهتر بگوييم خانم ساتراپي جبهه گرفته اند. بدين جهت تصميم گرفتم مطلبي را در مورد ساتراپي و كتابش آماده كنم. اميدوارم در شناخت این هنرمند و عقایدش کمک کند.

مرجان ستراپي

متولد 22 نوامبر 1969، رشت

هنرمند، نويسنده

كار شاخص: سري هاي پرسپوليس

ستراپي در تهران بزرگ شد . در دوران درگيري گروه هاي آزادي خواه ، سقوط شاه ، حضور رژيم ايت الله خميني و سالهای اولیه جنگ ايران و عراق .

مادر ستراپي ، نوه ناصرالدين شاه بود هر چند خود ستراپي معتقد است از آنجاييكه شاهان سلسله قاجار صدها همسر داشتند و هزاران بچه در نتيجه اگر بخواهيم همين روند را ادامه دهيم ممكن است به ده تا پانزده هزار نوه دختري و پسري برسيم ... پس مي بينيد كه نوه ناصرالدين شاه بودن چيز خيلي خاص و ويژه اي هم نيست .

درسال 1983 در سن 14 سالگي توسط خانواده اش  به ويناي اتريش فرستاده شد تا از رژيم ايران به دور باشد.. او دوران دبيرستان خود را آنجا گزراند. براي دانشگاه به ايران بازگشت. در ايران با مردي به نام رضا آشنا شد. با هم ازدواج كردند و بعد از مدتي جدا شدند. سپس به استراسبورگ فرانسه رفت.

او هم اكنون در پاريس زندگي مي كند جاييكه او به عنوان يك تصويرگر و نويسنده كتابهاي كودكان مشغول به كار است.

شهرت جهاني ساتراپي به خاطر بيانيه هاي انتقاد آميزش، داستان هاي اتوبيوگرافي پرسپوليس و پرسپوليس 2  به وجود امد. اين دو كتاب دوران كودكي او را در ايران و دوران نوجواني اش در اروپا را شرح مي دهد و با هوشمندي بسيار تصاويري از زندگي روزمره مردم را نشان داد. پرسپوليس جوايز زيادي را از فستيوال هاي جهاني بدست آورد.

كتاب بعدي او "قلابدوزي" نيز جوايز بسياري را نصيب ساتراپي كرد.

از روي كتاب پرسپوليس انيميشني به همين نام در سال 2007 ساخته شد و در جشنواره كن به نمايش در آمد.

 مصاحبه اي با ساتراپي در سال 2004:

- كتاب اول پرسپوليس دنياي خشن اطرافش را از نقطه نظر يك دختر جوان بيان مي كند درحاليكه در كتاب دوم بحث دوران جواني است و شما بر روي مسائل دروني متمركز مي شويد. به جاي داستان آن دختر جوان بحث كشورش به ميان مي آيد و بيشتر در مورد يك زن جوان است. آيا نوشتن كتاب دوم مشكل تر نبود؟

* در كتاب اول من دختر كوچكي بودم كه دنياي اطراف من در حال تغيير بود و من شاهد اين تغييرات بودم . جنگ شروع شد، و پس از مدتي به واقعه اي طبيعي بدل گشت. اين استعداد ما انسان هاست كه ميتوانيم از هر واقعه اي به ناگهان مسئله اي طبيعي و عادی بسازيم.  در كتاب دوم من به كشوري جديد با فرهنگي جديد مي رفتم و مشكل آداپته شدن با كشور جديد است. در اين حالت تو مجبوري درونت را از فرهنگ قبلي خالي كرده و فرهنگ جديد را جايگزين آن كني . و در اينجاست كه مساله فقدان هويت پيش مي ايد. تو چيزي در مورد خود نمي داني. كشوري را ترك مي كني و وقتي دوباره به آنجا بر مي گردي باز هم يك غريبه اي ، يك خارجي. من در ايران يك غريبه هستم. هر چند من ديگر هيچگاه ريسك برگشتن به ايران را نخواهم كرد اما در عين اينكه اين حس خوبي است كه به هيچ كجا تعلق نداشته باشي در عين حال حس بسيار بدي هم خواهد بود.

جالب اينجاست كه اكثر دوستان من در اينجا افرادي هستند كه در سنين 12،13،14 سالگي كشور را به تنهايي ترك كرده اند.

- چطور اين ممكن است؟

* هنگامي كه جوان هستي، تعصب ملي بسيار مهم است و وقتي بسيار كوچكي، توجيه مسائل بسيار سخت است . سوالي در اينجا مطرح است: اهل چه كشوري هستيد؟  پاسخ آن براي همه يك كلمه است مثلا من فرانسوي هستم . اما براي يك ايراني پاسخ اين سوال يك ساعت طول مي كشد: من يك ايراني هستم اما .......

- پاسخ شما به این سوال در مقابل زمانی که جوان بودید چه تفاوتی کرده است؟

* جوان ها از پاسخ به این سوال متنفر هستند اما امروزه من تنها می گویم "من یک ایرانی هستم. بله این یک حقیقته . من اونجا دنیا اومدم . موهام مشکیه بله" .

- شما سالهاست که در فرانسه زندگی می کنید. هیچوقت اینجا را خانه خود نامیده اید؟

* همیشه گفتم اگه مرد بودم ممکن بود بگم ایران مادرمه و فرانسه همسرم. مادر من به هر شکلی که باشه و با هر وضعیتی به هر حال مادرمه و من براش می میرم. اما زنم ... می تونم ترکش کنم ، میتونم با یکی دیگه هم باشم ، می تونم دوسش داشته باشم، می تونم ازش بچه دار بشم... اما زن من هیچوقت مادرم نمیشه . اما در هر حال هیچ کجا خانه من نیست...

- در پایان کتاب شما عنوان کردید برای اینکه به عنوان یک زن و یک هنرمند بتوانید در آزادی کامل کار کنید مجبور شدید به فرانسه بروید. آیا فکر می کنید که این ازادی را در فرانسه پیدا کردید؟

* البته . مشکل اصلی کشورهایی مثل ایران جدای از رژیم و حکومتش ، فرهنگ پدرسالاری حاکم بر اون است. به همین خاطره که هنوز حکومت در اونجا پابرجاست...

- شما در کتاب خود کوشیدید هر دو وجه شخصیت ها رو نشان دهید

* من در کتابم یک روحانی را نشان دادم که خوب بود . او به درستکاری ایمان داشت ، پس نمیتوانم بگویم همه روحانی ها بد هستند هر چند این راحت تر باشه.... وقتی من به آمریکا رفتم من نماینده یک کشور تروریستی بودم و اونها لانه شیطان. این چیزی هست که تو تا کشور همدیگه رو با اون صدا می زنن... و این واقعا احمقانه است. چه جرج بوش و چه این حکومت دینی دیوانه کلمات مشابهی را بکار می برند.

- آیا در گفتن این داستان ها احساس مسئولیت نسبت به ایرانی ها داشته اید؟

* بله ... سال پیش از آمریکا درخواست ساخت مجموعه ای از روی کتاب من شد. نمی دونم ایده اصلی چی بود اما  تصور من این بود که اونها جنیفر لوپز رو جای پدر من می گذارن و ... مهم نبود چقدر بهم می دن من جوابم منفی بود. وقتی شما کتابی به این صورت می نویسید باید احساس مسئولیت داشته باشید و نگذارید هر کسی هر جور خواست ازش برداشت کنه.

پ.ن. قسمتی از مصاحبه رو حذف کردم اما بازم زیاد شد ... به هر حال توصیه می کنم حتما بخوانید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:38  توسط دانيال  | 

یکشنبه 3 تیر1386

آنتیگونه در نیویورک

کارگردان : هما روستا

 

اگه کمکشون کنی بهشون صدمه زدی و با صدمه زدن بهشون نمی تونی کمکشون کنی ... پس با کمک کردن  نمی تونی کمکشون کنی ... واضحه نه ...

 

در تاریخ و فرهنگ یونان قرن ها قبل از میلاد مسیح از دختری به نام آنتیگون نام برده شده که وقتی دو برادرش در جنگ با یکدیگر کشته می شوند یکی ار قهرمان محصوب می کنند و دیگری را خائن و پادشاه وقت اجازه نمی دهد که برادر خائن به خاک سپرده شود . اما آنتیگون اعتراض می کند و خواهان آن می شود که به دور از هر گونه قضاوت سیاسی برای برادر بر زمین مانده نیز مراسم خاکسپاری برگزار کند و حالا قرن ها بعد ... آنتیگون در طول تاریخ حرکت کرده و سر از خیابان های نیویورک درآورده است.

(روزنامه اعتماد)

تئاتر خانم روستا در حین بازی های زیبا و جاندار بیشترین صدمه را از مدت زمان طولانی خود می خورد. در حالیکه میشد آن را در زمانی کوتاهتر روایت کرده و جلوی کسالت تماشاگر را گرفت .

یک زن خیابانگرد وقتی خبر مرگ معشوقه اش  پولی را می شوند تصمیم می گیرد او را از گورستان پاترزفیلد که مخصوص بی خانمان هاست دزدیده و محترمانه در میان خودشان دفن کنند...

ظاهرا این خط اصلی داستان بوده اما دراینجا به یک خط فرعی بدل شده و موضوع اصلی برای کارگردان پرداختن به بی خانمان ها و مهاچران آواره آمریکاست که در بعضی مواقع خسته کننده از آب در آمده است.

عدم حضور احمد آقالو به علت بیماری و در نتیجه پخش فیلم ضبط شده ایشان البته ایده جالبی بود که فرم نویی به اثر داده بود.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط دانيال  | 

شنبه 2 تیر1386

 

جوان ترين انسان كره خاكي در سن 18 سالگي مي ميرد و انسان ها با خطر انقراض مواجه مي شوند.18 سال است كه هيچ كودكي به دنيا نيامده است و دانشمندان به دنبال دليل مي گردند.

جوامع آفريقايي و اروپايي شرقي به نابودي كشيده شده است و جمعيت باقي مانده به انگلستان و ساير ملل مهاجرت مي كنند.

  انفجارهاي مداوم گروه هاي شورشي در شهر لندن خشونت زده و از هم پاشيده  ... در اين ميان مردي وظيفه رساندن زن حامله اي را به منطقه ساحلي بر عهده مي گيرد تا به دانشمندان جهت انجام تحقيقاتشان براي حفظ آينده بشريت كمك كنند... پروژه بشريت...

 

 پ.ن.

گاهی آدم رو مجبور میکنن مثل خودشون بشه ... صادق نباشه ... مثل خودشون کلک بزنه ... انگار دوست دارن چاپلوسی شونو بکنی ... دروغ بگی ... اگه نکنی میگن ساده است...

دوشنبه من به هر قیمتی شده باید برنده از جلسه بیرون بیام ... می گم به هر قیمتی چون خودشون خواستن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:26  توسط دانيال  |