تبليغاتX
Game Over
سه شنبه 29 خرداد1386

(1)

مانیا - میخوای بگی زندگی معامله است . آره ؟

 روسپی - شمام دارین بده بستون می کنین . شماها عمده فروشین ، ما خرده فروش

 

(2)

مانیا - رفتم باشگاه ، زنیکه آشغال رئیس باشگاه میگه زن باید کونش گنده باشه سینه تونم باید گنده شه چون مرد سینه و کون دوست داره. ضعف هست دیگه ، باید خودتو برای مرد بسازی .

 

(3)

رویا - من از دستش دادیم

مانیا - ما اصلا اومدیم که از دست بدیم، ما اومدیم بدست بیاریم از دست بدیم بدست بیاریم از دست بدیم ... بزار از دست بدیم ... اینم تجربه کن ... همینه ...

 

(4)

مانیا- بابات هر زنی بگیره خوب تر از من نمیشه

امین- اگه از تو خوشگل تر نشه از تو خوبتر میشه

مانیا- مثلا چه کار می کنه ؟

امین- خودت می دونی

...

مانیا- مثلا... آرایش ممنوع ، دامن کوتاه ممنوع ، لباسای گشاد میپوشه ، توی خونه میمونه ، ظرف دائم میشوره ، دائم غذاهای خوشمزه درست می کنه ، خونه دسته گله ...زن خوبه باباشه

 

ده

عباس کیارستمی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط دانيال  | 

پنجشنبه 24 خرداد1386
میم مثل ...... مادر بزرگ ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  توسط دانيال  | 

جمعه 18 خرداد1386
خيلى وقت‏ها جايى كه آدم دارد مى‏رود دقيقاً همان جايى است كه در آن هست از طرف ديگر بيشتر وقتها آدم مى‏بيند جايى كه بوده به هيچ‏وجه آن جايى نيست كه بايد مى‏رفت و از آنجا كه پيدا كردن راه برگشت به جايى كه هرگز آن را ترك نكرده‏ايد كار بسيار مشكلى است بهتر است هيچ‏وقت به فكر بازگشت به آينده نيفتيد اما...
بله، داستان من قرار بود اين‏طور آغاز شود كه زنگ در به صدا درآمد از لاى درز در پاكتى به داخل خانه‏ام انداخته شد. دفترم را بستم از جايم بلند شدم و پاكت را برداشتم بر روى آن نوشته شده بود “فقط براى چشمان تو”؟ پاكت را باز كردم درون آن يادداشتى بود كه در بالايش با خط درشت نوشته شده بود “تو مى‏ميرى... به همين سادگى”؟ و در ادامه آن با خط ريزتر نوشته شده بود “جناب آقاى محترم، دوست عزيزِ در شرف از دست دادنم از آنجا كه در آستانه سفر به خارج از كشور هستم و روز پنج‏شنبه نمى‏توانم در مراسم تشييع جنازه‏ات شركت كنم پيشاپيش درگذشت جانگدازت را به تو و خانواده محترمت تسليت مى‏گويم و براى بازماندگانت طلب صبر و آرامش مى‏كنم دوستت فلانى”؟ پايين يادداشت هم يك شماره تلفن هفت رقمى درج شده بود. ترسيدم…

قسمتي از داستان:
تو مى‏ميرى... به همين سادگى
حسين يعقوبي


پ.ن.
يادش بخير چند سال پيش يه بلاگ داشتيم كه فقط مدت كوتاهي زنده موند ... چند روز پيش يادش افتادم . رفتم سراغش و دوباره مطالبش رو خوندم ... دلم براش تنگ شده بود ...كرمم گرفت كه يه دستي بهش بكشم و يه بار ديگه آپش كنم ...
آدرسش اينه : lostpart.persianblog.com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:32  توسط دانيال  |